Saturday, January 07, 2006
کلیله و دمنه
تصویر 1
تصویر 2
بد ندیدم که یکی از حکایتهای ظریف این کتاب را در اینجا بیاورم، که اتفاقا بیربط نیست به نوشته ای که چند روز پیش در وبلاگ یکی از دوستان دیدم و یکی از دغدغه های فکری خودم، گرچه که آن دوست منظور دیگری داشت از آوردن خاطره ای از نیکوس کازانتزاکیس
آورده اند که جماعتی از بوزنگان (یعنی میمونها) در کوهی بودند. چون شاه سیارگان (یعنی خورشید) به افق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را به نقاب ظلام بپوشانید، سپاه زنگ بر لشکر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر در آمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. بیچارگان از سرما رنجور شدند. پناهی میجستند، ناگاه یراعه ای (یعنی کرم شبتاب) دیدند در طرفی افکنده، گمان بردند که آتش است، هیزم بران نهادند و میدمیدند. برابر ایشان مرغی بود بر درخت، بانگ میکرد که: آن آتش نیست. البته بدو التفات نمی نمودند. در این میان مردی آنجا رسید، مرغ را گفت: رنج مبر که به گفتار تو یار نباشند و تو رنجور گردی، در تقویم و تذهیب چنین کسان سعی پیوستن همچنانست که کسی شمشیر بر سنگ آزماید و شکر در زیر آب پنهان کند. مرغ سخن وی نشنود و از درخت فرو آمد تا بوزنگان را حدیث یراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند
در این نوشته کوتاه چند گروه از آدمهای یک جامعه را میتوان دید، در قالب مرغ، میمون و یک مرد، هر کدام با یک نقش خاص ، که از نقش هرکدام البته هر کس میتواند تحلیلی و تفسیری داشته باشد : به راستی محدوده کمک به دیگران تا کجاست؟ نقش آدمهای مصلحت اندیش و نصیحت کن مثبت است یا منفی؟ و سوالهایی از این قبیل
Labels: روزهای گذشته
