Tuesday, January 03, 2006
روی طناب راه رفتن
نفر دوم: این روزها وقایع و اتفاقات دور و برم چنان عجیب و غریب شده است که احساس میکنم که برای ما که بر همه امور اشراف نداریم، زندگیمان شده چشم بسته روی طناب راه رفتن: هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد که در معادلاتت هیچ حسابی رویش باز نکرده ای، اتفاقاتی که در یک آن ، یک زندگی را زیر و رو میکند. احساس خوشایندی نیست قبلا هم تجربه کرده ام، فضایی است پر از سایه ها و نیم سایه ها، پر از کابوسها، پر از انتظار وقایع غیر مترقبه ، پر از زنگ تلفنهایی که معلوم نیست چه خبری داشته باشند. سخت است یا من دل نازک و کم طاقت شده ام؟ میبخشید از این نوشته دلگیر
