Saturday, December 31, 2005
رفتن یا نرفتن، مسئله این است
نفر اول : صبح آخرین روز پاییز ما ایستادیم روبروی هم و کمی بحث کردیم. البته خیلی کم پیش می آید که ما با هم اختلاف نظر پیدا کنیم. بیشتر اوقات انگار با هم تله پاتی داریم و حتی ممکن است همزمان با هم حرفی را بزنیم ولی آن صبح دخترمان بیمار بود : آب بینی اش آویزان بود و سرفه های سختی میکرد. البته نسبت به چند روز قبلش روبراهتر بود. شب ، مهمانی شب یلدا دعوت داشتیم و ما به خاطر نحوه شرکت در این مهمانی با هم اختلاف نظر داشتیم. او میگفت ما دوتا میمانیم توی خانه و تو با بابا مامانت برو، فوق فوقش دو ساعتی میمانی و می آیی. اینطوری برای هر سه نفرمان بهتر است چون تو از بودن با کسانی که دوستشان داری محروم نمیشوی، من بیشتر به کارهایم میرسم و او هم هوا به هوا نمیشود
دستش را میخوانم. خیلی دل خوشی از دورهمی های شلوغ پلوغ ندارد و بخصوص که وادار به حرف زدن و خاطره گفتن و به قول خودش این قرتی بازیها هم بشود، اما من گفتم که من هم اگر شما نیایید نمیروم واقعا از ته دل این را اقرار کردم که بدون آنها در یک مهمانی دسته جمعی به من خوش نمیگذرد بخصوص که بخواهم دلیل نیامدنش را هم برای همه توجیه کنم. میگفتم اگر تا شب حالش بهتر شد هر سه مان با هم میرویم و اگر بهتر نشد هیچکداممان. گفتم که من دیگر یک شخص واحد نیستم من ترکیبی از سه آدم هستم که بدون وجود هرکدام از این اجزا انگار گمشده ای دارم، من شعار نداده بودم ولی او به حرفم خندید. گفت پس آن موقع که من ماموریت میروم یا فلان و بهمان چه؟ اصلا بیا و این حرفت را توی وبلاگ بنویس ببین این حرف خریدار دارد؟
نفر دوم : من حرفم اینه که بعضی وقتها چاره ای نیست، باید انعطاف داشت. اینجور خودمون را بخواهیم موظف کنیم شاید از خیلی کارها باز بمونیم. همین
دستش را میخوانم. خیلی دل خوشی از دورهمی های شلوغ پلوغ ندارد و بخصوص که وادار به حرف زدن و خاطره گفتن و به قول خودش این قرتی بازیها هم بشود، اما من گفتم که من هم اگر شما نیایید نمیروم واقعا از ته دل این را اقرار کردم که بدون آنها در یک مهمانی دسته جمعی به من خوش نمیگذرد بخصوص که بخواهم دلیل نیامدنش را هم برای همه توجیه کنم. میگفتم اگر تا شب حالش بهتر شد هر سه مان با هم میرویم و اگر بهتر نشد هیچکداممان. گفتم که من دیگر یک شخص واحد نیستم من ترکیبی از سه آدم هستم که بدون وجود هرکدام از این اجزا انگار گمشده ای دارم، من شعار نداده بودم ولی او به حرفم خندید. گفت پس آن موقع که من ماموریت میروم یا فلان و بهمان چه؟ اصلا بیا و این حرفت را توی وبلاگ بنویس ببین این حرف خریدار دارد؟
نفر دوم : من حرفم اینه که بعضی وقتها چاره ای نیست، باید انعطاف داشت. اینجور خودمون را بخواهیم موظف کنیم شاید از خیلی کارها باز بمونیم. همین
