Saturday, December 24, 2005

اینترنت

نفر اول: وقتی مادر بزرگ سینه اش را صاف میکرد و میگفت ننه جون آنروزها ماشین لباسشویی و جاروبرقی و فلان و بهمان نداشتیم، با دهان باز نگاهش میکردیم و میگفتیم مگر میشود؟ ولی حالا خودم در بیست و هفت سالگی میخواهم مثل مادر بزرگها بگویم تا همین ده سال پیش کامپیوتر پدیده ای نو ظهور بود که اگر در خانه ای یافت میشد بیشتر جنبه بازی و فانتزی داشت و بعد از آن اینترنت که هیچ، جزو تازه های تازه از تنور درآمده است. به هر حال حالا دیگر دانستن کامپیوتر و اتصال به اینترنت انگار جرء لاینفک زندگی است به گونه ای که در نبودنش واقعا زندگی فلج است. حالا از روزی که وبلاگ خانوادگی پیدا کرده ایم و به خصوص از زمانی که دوستی از خارج ایران برای ما یادداشت گذاشته است و میبینیم که از شهرها و کشورهای مختلف به وبلاگ ما وارد شده اند و حرفهای مارا ، حرفهای خودمانی و معمولی ما را خوانده اند، انگار من اشتیاقی دو چندان برای وارد شدن و شاید غرق شدن در این دنیای بزرگ پیدا کرده ام. خیلی لذت بخش است که آدم احساس کند که میتواند با آدمی که فرسنگها از او فاصله دارد و شاید به جز از نظر بعد مسافت، از نظر اعتقادات و احساسات هم متفاوت از ما باشد، ارتباط بگیرد و او را درک کند. انگار به یکباره فامیل بزرگ و وابستگیهای جدیدی پیدا میشوند که شاید حتی یک جاهایی بشود دستشان را گرفت و صمیمانه از آنها خواست که حرفهای آدم را بشنوند و این احساس خیلی خیلی مطلوبی است. امیدوارم دختر کوچولوی ما هم بتواند از جنبه های مثبت این دنیای عظیم در زندگیش بهره ببرد. واقعا متاسفم که علیرغم توصیه های مکرر همسرم، من به دلیل مشغله های خیلی زیاد بیرون و داخل خانه کمتر میتوانم خودم را به دست این جریان بسپارم و شاید هم به این دلیل باشد که وقتی آدم کاری را دیر شروع میکند به نظرش خیلی سخت می آید و سعی میکند کارهایی را که در آنها تبحر خاصی ندارد همیشه در آخر لیست کارهایش بگذارد و من هم هر روز میگویم از فردا و با وجود میل بسیار زیاد به آموختن این فن تازه، به دلیل اعتماد به نفس کم که معمولا در شروع هر کاری دارم بیشتر خودم را در پشت نقاب توانمندیهای همسرم قایم کنم در حالیکه خودم هم خیلی خوب واقفم که اگر کاری را شروع کردم میتوانم با علاقه و ابتکار خوب پیش ببرم ولی چه کنم که همیشه استارت زدن اولیه برایم خیلی سخت است

نفر دوم: حدود هشت سال پیش که برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس راهی تهران شدم، اولین قدمها برای استفاده از اینترنت برداشته شده بود. آنروزها ماکه دانشجوی فوق لیسانس بودیم در اولویت برای استفاده از اینترنت قرار داشتیم. برایم اصلا قابل درک نبود که یعنی چه چی جوری میشه در یک آن از این سر دنیا رفت به آن سر دنیا و احتمالا یادتان هست که آن سالها کارت اینترنت و اینجور چیزها مثل حالا معمولی و فراگیر نشده بود. هیجانی داشت و در عین حال سردرگمی، که چه فایده ای میتواند داشته باشد. مدتی در این دنیای تازه پرسه زدم تا سرانجام سمت و سوئی پیدا کردم. یادم می آید که برای گرفتن تز فوق لیسانس با استاد راهنمایم که آن زمان در کشور دیگری بود در یک بعد از ظهر شاید پنج شش تا ایمیل ردو بدل کردیم تا به توافق رسیدیم، کاری که با هیچ روش دیگری با این سرعت نمیتوانست انجام شود. ارتباط با این دنیای عجیب ادامه یافت و بعدها برای مطالعات شغلی ام و تحقیقاتم، برای ارتباط با دوستانی که مدتهاست ندیدمشان و شاید به این زودیها نیز دیدار دست ندهد، برای دوستیهای جدید، برای دسترسی به اخبار، برای آشنایی با افکار و عقاید دیگران و آموختن بیشتر، این روند ادامه یافت.الان برایم قابل تصور نیست که در نبود این دنیای جدید چه شرایطی داشتیم ولی این را میدانم که الان جزء جدایی ناپذیری از زندگیمان شده و بازگشت به دوران قبل از آن برایم امکان پذیر نخواهد بود. مثل داشتن ماشین شخصی: شاید هوا را آلوده کند، شاید وقتت را در ترافیک هدر دهد، شاید دردسر تصادف و تعمیر داشته باشد، ولی فرصتهای جدیدی را هم برایت ایجاد میکند که ارزشمند هستند و راهگشا
نفر سوم: توقع ندارید که در این زمینه من هم اظهار نظری بکنم؟

|



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?